
گاهی فکر می کنم پدر مادرم ناراحتم می کنن دوستم ندارن .... می خوان لج منو در بیارن ... چیز هایی که من می دونم رو اونا نمی دونن .... گاهی وقت ها رو سرشون داد می زنم .... اذیتشون می کنم و بی احترامی می کنم به خودم .... اما بعد اتفاقات این چند روز فهمیدم تنها کسایی که می تونن عاشقانه دوستم داشته باشن اونها هستن .... همیشه فکر می کردم مهدی خیلی دوستم داره و به خاطر اون حاضر شدم جلو مادر پدرم وایسم اما باهاش حرف که می زدم بهم گفت امکان داشت اگه من بودم نمی ذاشتم بری دانشگاه .... اون فقط در حد یه دوسته نه بیشتر .... فقط می تونه آرومت کنه .... همین و بس .... هیچ وقت نمی تون...
ادامه مطلب
پاییز می آید .... فصل رنگ های زیبا و دوست داشتنی.... شاید هیچ پاییزی را در کنارت نبودم ... شاید زیر بارون قدم نزدیم .... شاید شعر نخوندیم و نخندیدم .... شاید یه چای لب دورز لب سوز نخوردیم .... شاید برگ ها زیر پامون خش خش نکردن .... شاید نبودی که وقتی مثل بید می لرزیدم کاپشنتو بدی بهم .... اما .... شاید باورت نشود اما در خیالم در کنارت بودم .... زیر بارون باهات قدم زدم .... باهات شعر خوندم و خندیدم .... چای لب دوز لب سوز خوردم .... برگ ها زیر پام خش خش کردن .... وقتی مثل بید می لرزیدم کاپشنتو دادی بهم .... اما .... نمی دانم این پاییز بدون تو و خیالت چه طور سر خواهد شد ..... ...
ادامه مطلب
تا امروز رو پای خودم بودم .... تا امروز سعی کردم همه ی کارهامو خودم انجام بدم .... اما می ترسم مهدی .... می ترسم بری و دیگه نتونم رو پاهای خودم وایسم .... می ترسم عادت کنم به خوب بودنت به صدای مهربونت و بعد از این دیگه زندگیم خوشگل نباشه و نتونم نتونم رو پاهای خودم وایسم می ترسم دیگه نشه !!! دیگه نباشی و نشه ..... می ترسم یکی یدونه ام ..... می ترسم دیگه کسی رو نتونم دوست داشته باشم می ترسم نتونم فراموشت کنم ..... می ترسم ..... پریسا...
ادامه مطلب