مي نويسي از بازي روزگار از زندگي از دنيا و آدم هاش
بزرگ ميشي ، به قول مامانت براي خودت خانمي ميشي
ميشه ٢٦ سالت ، همه ميگن ديگه وقت ازدواجته
از همه بيشتر خانواده ات هستن كه دارن براي اين اتفاق لحظه شماري مي كنن
اما تو غافل و به دور از همه ي اينها سعي داري اول تكليف خودتو با اين زندگي روشن كني
دوست داري بدوني كجاي اين كره ي خاكي هستي ......
مي خواي پيدا كني جواب سوالاتو ؟!
كه من چي هستم ؟ اومدم كه چه كاري انجام بدم ؟ اصلاً من براي چه كاري ساخته شدم ؟
ازدواج خوبه اما قبلش بايد تكليف خودتو بدوني ، بعدش بدوني كي واقعاً دوست داره ؟ بعدش بله ازدواج هم مي كني !
يكم همه چي روتين شده دلم يه اتفاق بزرگ و خوب مي خواد !
دلم مي خواد يه كارايي بكنم ! هنوز دارن بهشون فكر مي كنم .... باشيد تا بگم تصميمم چيه .....
دوستدار شما پريسا 
برچسب: دوباره,
نویسنده: پارسا اسدی