خرید بک لینک
خوب راستش داستان از اون شب شروع شد

اون شبی که خاله جان فرمودند ما میرویم ترکیه تو هم بیا و من ماندم و یک دنیا غم و اندوه

که حالا که پولی در بساط ندارم چه کنم ؟

خاله جان اینا تو محوطه ی خونه شون پارک دارن

اون شب حالم اصلا" خوش نبود ، به بهانه ی بردن پسر داییم به پارک با دختر خاله هام رفتیم

منم رفتم نشستم رو تاب و خوندم

تاب تاب عباسی

خدا منو نندازی ......

اگه منو بندازی ....

خدا منو نندازی ، نندازی ، نندازی ....

اگه منو بندازی بغل خودت بندازی .....

جز تو کسی ندارم خدا جون ....

ازت ناراحتم ... چرا فراموشم کردی ؟ قرارمون این نبود ....

قرار بود همه جا پیشم باشی و کمکم کنی .....

بعد از حرف زدن با خدا و ناب خوردن ....

دیدم پشی پیام داد که سلام و اینا .....

بهش همه چیرو تغعریف کردم و اونم گفت خوب من یه مقداری که لازم داری رو

میدم بهت .....

اونم میدونید که کلا" دستش به خیره و همه رو کمک می کنه

اینطوری بگم اگه کاری از دستش بر بیاد عمرا" دریغ نمی کنه ....

اما نمی شد ننه جون نمی شد ... من از اون پول بگیرم برم بگردم

اون بیچاره بمونه تو بی پولی و نتونه پیتزا بخوره (عاشق پیتزاست ، دیوانه وار پیتزا را دوست

می دارد )

نتونستم قبول کنم .... کلا" نمی تونم قبول کنم ازش پول بگیرم

طفلی کلی یره زحمت می کشه نمی تونم مفت مفت پولشو بگیرم و خرجم بکنم

وجدان هم خوب چیزیه .....

خلاصه اون هم نشد ....

یه هویی دختر خاله ام گفت امشب آسمون شهاب بارونه !!!!!

گفت می گن اگه شها بببینی و دعا کنی دعات برورده میشه .....

من یکی دیدیم اما ک.تاه بود ... همه میدیدن و من و دختر خاله کوچیکم نمی دیدیم

دیگه دیر وقت بود باید برمی گشتیم خو نه

منم شاکی که خدا یه دونه شهاب سنگم ازم دریغ کردی دمت گرم

خلاصه راه افتادیم سمت خونه و منو دختر خاله ام به امید دیدن یه شهاب سنگ واقعی

آسمونو نگاه می کردیم

یهویی برگشتم پشت سرمو هم نگاه کردم و یه شهاب سنگ واقعی که خیلی هم نزدیک بود

دیدم .... خیلی نزدیک

شاید باورتون نشه اما دود هم داشت ..... اینقدر بزرگ بود

همین که دیدیم دختر خاله ام رو هم صدا کردم اما اون فقط دودش رو دید .....

بعدش آرزو هامو کردم و امروز صبح زنگ زدن از جایی که ما تو رو می خواهم برای کار

چی بگم ؟ خدا ؟ شهاب سنگ ها ؟ ناراحتی و غصه ؟ آرزوهام ؟

کدوم بود نفهمیدم .....

اما همیشه خدا اینطوری باهام بازی می کنه .....

منو می بره ته ته ته چاه بعد که ده کیلو آبغوره گرفتم میکشتم بالا

خدا جون قربونت برم که اینقدر دوست داری بازی کنی باهام اما

نمیشه همون اولش خبر خوش رو بدی اینقدر این چشم ها گریون نشه ؟؟؟؟

گناه دارنا ....

اما بازم ممنونتم

حالا از فردا صبح می خوام تشریف ببرم سر کار

به پشی گفتم ، خوشحال نشد ....

از اول دوست نداشت من برم سر کار

نمی دونم سر تعصب بود سر چیه نمی دونم والا

اما بهش گفتم پول لازم دارم .....

اونم گفت از دست غر غر هات راحت می شم ....

میدونید خیلی مهربونه معمولا" سعی می کنه ناراحتی هاشو بروز نده

منم فهمیدم خوشحال نشد اما مجبورم خودشم می دونه ....

اگه پول داشتم شاید اینقدر مصر نمی شدم برا رفتن سر کار

اما دیگه چه کنم ......

حالا هم پیش به سوی یک اتفاق جدید ....

حنتما " از اونجا براتون می نویسم .....

مراقب خودتون و ومهربونیاتون باشید .....

پریسا

برچسب: فلسفه شهاب سنگ, نویسنده: پارسا اسدی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:14

صفحه بندی