
آخه این همه بدبختی !!!!! چرا خدا ؟ مشکلت با من چیه ؟ هان بگو مشکلت چیه !!!! چرا اینقد اذیتم می کنی ؟؟ چرا هیچ وقت نذاشتی راحت زندگی کنم ؟ چرا همین که میام خوشحالی کنم می زنی تو برجکم ؟ نشد آقا جون دانشگاهم نشد ..... پول نداریم برم ..... خیلیا عرضه ی اینم ندارن و از خداشونه دانشگاه قبول بشن حالا که من قبول شدم پولی نداریم که برم اعصابمو چرا بازی می دی ؟ چرا به حد جنون می رسونی منو ؟؟؟؟؟ چرا داری اذیتم می کنی ؟ چرا به ما پول ندادی ؟ چرا من باید بدبخت باشم ؟ ها ؟ چرا من باید بی پول باشم ؟ چرا ؟ داری بازندگیم چی کار می کنی ؟ اصلا صدامو می شنوی ؟ با تووووام چی کار...
ادامه مطلب
روزم را تبریک نگفتی گفتی دیگر از تو سنی گذشته سوالم این بود مگر وقتی انتخابم می کردی همین برایت ملاک نبود مگر قسم نخوردم با کسی نبودم مگر .... خندیدم خندیدم خندیدم تو هم خندیدی خندیدی خندید اما جواب بغض هایم را ندادی کل شب گریه بود و تکرار مکررات و جمله ی زیبایت که دیگر سنی از تو گذشته چه طور می توانی اینقدر بی رحمانه با کلمات بازی کنی چطور می توانی دلم را بشکنی بدون ناراحتی دل شکستن هم مرد می خواهد کارت فوق العاده است مرد در این کار بی نظیری پریسا...
ادامه مطلب
خوب راستش یک روز رفتم سر کار و 8 ساعت که نه ولی 6 ساعت بکوب پشت سیستم بودم بعد از اون هم کلاس حسابداری ...... حالا شب من آمدم به خانه با چشمانی هم چون کاسه ی خون و گویی مشتی بر زیر چشمم نثار کرده اند ..... دقیقا" همانند زامبی ها شب که واقعا مانند جنازه بودم و بعد مکالمات با جناب پشی خان و چت زدن و رفتن به فاز صداقت که هیچ کس جز من و آن بزرگوار این راز را نمی دانیم تمام موارد لازمه را بر ایشان توضیح داده و بر خواب عمیقی فرو رفته و صبح روز بعد از مدیریت محترم سرکار خداحافظی کرده و به خانه بازگشتم ....... بعد از آن روز دیگر چشمانم هم چون قبل درست شد و دیگر آثاری ار م...
ادامه مطلب